تبليغاتX
کلاغ سیاهی در زواره کلاغ سیاه

کلاغ سیاه
دلــمــ سیــگار میــخواهــد

میــخواهمــ دود کنمــ

فکــر و خیــالهاے بــد را..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:37 توسط کلاغ سیاه |

گلویـم را ببوس !


بگـذار بوسـه اَت



بدرقــه ی ِ راهی شدن ِ



این "بغض"



بـاشـد ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:30 توسط کلاغ سیاه |

چه قدر حال بهم زنه که ..

خودتو نشناسی ..


در عین حال که همه تو رو .. به قول خودشان !


خوب میشناسند ..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:44 توسط کلاغ سیاه |


یـــِــه وقتــــــــایی خودمــــــــو بغل می كـُــنم


و می گـَـــــــــم :


غــُــصه نخور دیووونــــــــه !!!


مـَـــن كـِــه باهاتــــــــــــــم ......

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:37 توسط کلاغ سیاه |

دلم لک زده واسه دوچرخه سواري تو پس کوچه هاي بچگي. واسه دوويدن دنباله توپ دو لايه و خستگي.
دلم لک زده واسه دسته ي اصلي سگا و کارت بازي. واسه حرص خوردن و التماس اينکه نبازي.
دلم لک زده واسه زمستون و برفي که مي باره. واسه کسي که خبر تعطيلي مدرسه رو مياره.
دلم لک زده واسه جمعه ها و تا ظهر خوابيدن. واسه زنگ آخر و تا خونه به عشق کارتون دوويدن.
دلم لک زده زندگي. يه کم منو رها کن.مامان يه بار ديگه منو از ...توي کوچه هاصدا کن.
صدا کن که تموم لباسام خاکي شده. بازي هاي امروزم. عجيب تکراري شده.
صدا کن تا ببينم هنوز صدات جوونه. به بابا بگو سر قولش بمونه.
قول آخر هفته ها و شهر بازي. تخت دو طبقه ي من رو کِي مي سازي؟
ببين موهام سياه مونده ولي پير شدم. از آدم بزرگ بودن اين روزا سير شدم.
که آدم بزرگي اصلا حس خوبي نداره. امشب چشمام مي خواد بدجور تو دامنت بباره...!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 توسط کلاغ سیاه |

همانند قماربازی که در حال نگریستن به ورق هایی ست

که با رو کردن هیچ یک از آنها 

امیدی به بازگشت زندگی از دست رفته اش ندارد !!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:40 توسط کلاغ سیاه |

مــــــادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی سرش داد و بیداد راه بندازی،

باهاش قهر کنی...!

اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا با لبخند میاد

میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی ... !!!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:13 توسط کلاغ سیاه |

فردای آن روز ، روز پدر بود  پسری پول های مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..

فروشنده پرسید چه جنسی باشه؟ 

پسر کوچولو گفت :فرقی نمی کنه فقط دردش کم باشه...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 توسط کلاغ سیاه |


دلـــم بچگــــی میخـــواهـــد ،

جــلـــوى كـــدام مغـــازه بــایــد پـــا بكـــوبـــم تـــا بـــرایـــم آرامـــش بخــــرند...؟!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:0 توسط کلاغ سیاه |

http://up.vatandownload.com/images/r06rq9jkeb6dyo2i8.jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:43 توسط کلاغ سیاه |


دریافت همین آهنگ